یک روزنامه‌نگار جوان که از افغانستان فرار کرد، یک سال بعد به‌صورت از راه دور بازمی‌گردد تا واقعیت زندگی زنان باقی‌مانده را گزارش کند.

اخیراً موج کوچک اما پایداری از داستان‌ها درباره وضعیت زنان افغانستان منتشر شده است، زنانی که از حقوق خود محروم شده‌اند — حقوقی مانند داشتن شغل، تحصیل، انتخاب پوشش، یا داشتن مویی بدون پوشش در مکان‌های عمومی، داشتن صدایی در زندگی عمومی و اغلب حتی در خانه — از زمانی که نیروهای آمریکایی افغانستان را ترک کردند و طالبان سال گذشته قدرت را به دست گرفتند. این موضوع بدون هیچ ابهامی در پاراگراف سوم داستانی از بُشرا صدّیقی، پناهنده افغان و دستیار سردبیر در مجله **The Atlantic**، مطرح شده است:

**افغانستان یک بار دیگر بدترین جای جهان برای زنان است.**

صدّیقی در سال ۱۹۹۹ متولد شد؛ زمانی که آمریکا پس از حملات ۱۱ سپتامبر به افغانستان حمله کرد، او کودکی خردسال بود. با وجود تمام هزینه‌ها و جنجال‌های جنگ ۲۰ ساله آمریکا، صدّیقی گفت که سرنگونی طالبان “آغاز دوره‌ای خوش‌شانس‌تر” برای دخترانی مانند او بود. این در تضاد با زندگی مادران و مادربزرگ‌هایشان بود که بیشتر عمر خود را در “سال‌های ناخوشایند” گذرانده بودند.

جمله بعدی صدّیقی این است:
**اکنون که دوران ناخوشایند بازگشته است، مشخص شده که ما در حالی بزرگ می‌شدیم که نسل من شاهد آغاز آینده‌ای جدید نبود، بلکه شاهد لحظه‌ای استثنایی در تاریخ غم‌انگیز کشورمان بود.**

وقتی روی داستان **The Atlantic** کلیک کردم، انتظار داشتم آن را به سرعت مرور کنم و ادامه دهم. اما با پیشروی داستان، خواندنم کندتر شد و توجه بیشتری کردم. سپس برای بار دوم آن را خواندم. داستان طولانی نیست — فقط ۲۹ پاراگراف، برخی بلند و برخی تنها یک خط. رویکرد داستان مستقیم و شفاف است، از عنوان آن شروع می‌شود: **آنچه افغان‌ها می‌خواهند بقیه جهان بدانند.** ساختار داستان بر پایه مصاحبه‌هایی است که صدّیقی با بستگان، دوستان، معلمان سابق و همکارانش در افغانستان انجام داده است. ساختار داستان ساده و بی‌آلایش است — دو پاراگراف حکایت، یک جمله موضوع اصلی داستان، چند پاراگراف معرفی شخصی، و سپس صحنه‌های کوتاه از مصاحبه‌ها — که با جملات یا عبارات کوتاهی همراه شده‌اند که نفس‌گیر هستند:

یک دختر ۱۴ ساله که عاشق مدرسه بود، اکنون هر صبح از پنجره تماشا می‌کند که برادر کوچک‌ترش سوار اتوبوس مدرسه می‌شود. او با گریه از صدّیقی می‌پرسد: **”آیا طالبان با زنان در جنگ هستند؟”** یک زن ۲۲ ساله در زیرزمین خانه‌اش یک مدرسه مخفی برای حدود ۸۰ دختر نوجوان برگزار می‌کند و آرزو می‌کند که فضای بیشتری داشت؛ دختر ۱۴ ساله رویای یافتن یک مدرسه مخفی را در سر می‌پروراند، حتی اگر به معنای دستگیری و کتک خوردن توسط طالبان باشد. زنان بی‌سواد در کنار استادان دانشگاه در اعتراضی اخیر در کابل شرکت کردند و خواستار **نان، کار، آزادی** شدند. خواهر صدّیقی عاشق لباس‌های رنگارنگ، رژ لب و خط چشم بود؛ اما اکنون همه این‌ها در اتاق خوابش خاک می‌خورند، زیرا زنانی که از خانه خارج می‌شوند باید از سر تا پا سیاه بپوشند، **”گویی کل کشور در عزاست.”** بازگشت به **”صفر”** برای زنان افغان، که **”به شدت خسته‌اند.”**

اگرچه صدّیقی از اول شخص برای ایجاد اعتبار و شفافیت استفاده می‌کند، اما این داستان را به دیگران می‌سپارد. غم او آشکار است، اما هرگز خودخواهانه نیست. خواندن داستان او درباره چگونگی فرارش و خواهر کوچک‌ترش در آشفتگی خروج نیروهای آمریکایی یک سال پیش، آموزنده است. آن داستان یک روایت کاملاً اول شخص است — رای‌گیری خانواده درباره اینکه چه کسی بماند و چه کسی برود، روزهای پرتنش در اتوبوس با دیگر فراری‌ها، عبور از یک برکه آلوده به فاضلاب، دوگانگی احساس نسبت به آمریکا، دوگانگی درباره بهترین راه‌ها برای مبارزه برای خانواده و کشورش، و درک فزاینده‌ای که او واقعاً انتخابی نداشت:
**من یک روزنامه‌نگار و یک زن بودم که در کشوری گیر افتاده بودم که اکنون توسط تروریست‌هایی اداره می‌شد که از روزنامه‌نگاران و زنان متنفر بودند.**

در آن داستان، صدّیقی پنج بار به تصمیمات خطرناکی اشاره می‌کند که برای نگه‌داشتن لپ‌تاپش گرفته است، حتی زمانی که طالبان و سپس آمریکایی‌ها از پناهندگان فراری می‌خواستند همه چیز را رها کنند. پس از ماه‌ها اقامت در اردوگاه‌های موقت، او و خواهرش به نزد بستگانشان در آمریکا می‌روند و او بورسیه‌ای از **The Atlantic** دریافت می‌کند و کاری انجام می‌دهد که **”طالبان هرگز به زنان و دختران اجازه انجام آن را نمی‌دادند.”** او داستان سفر شخصی خود را با جمله‌ای به پایان می‌برد که باید همه روزنامه‌نگاران را تحت تأثیر قرار دهد و الهام‌بخش باشد:
**من لپ‌تاپم را از دست طالبان قاچاق کردم و آن را در میان قاره‌ها به یک کشور آزاد بردم تا بتوانم این داستان را بنویسم، تا بتوانم این را به شما بگویم.**

آن داستان تنها یک ماه پیش منتشر شد. اکنون صدّیقی به‌صورت از راه دور به افغانستان بازمی‌گردد تا با آنچه پشت سر گذاشته است، روبرو شود. او ما را به عمق زندگی زنان می‌برد و جرئت می‌دهد تا آنچه او احساس می‌کند را ببینیم. در پایان، صدّیقی دو پاراگراف را به راه‌حل‌های احتمالی سیاستی اختصاص می‌دهد که شامل تحریم‌های اقتصادی و سیاسی و تلاش‌های حقوق بشری می‌شود. این بخشی از داستان است که با دقت بررسی شده و به همان اندازه بقیه متن، واضح و بی‌آلایش است. او هیچ اشاره‌ای به بازگشت به جنگ نمی‌کند، اما پیشنهاد می‌کند که بودجه بیشتری به مدارس مخفی اختصاص یابد، با درخواستی که بیشتر نشانه‌ای است تا فریاد:
**در خفا، پشت درهای بسته، افغانستان هنوز نفس می‌کشد.**

من پیشنهاد می‌کردم داستان در همین نقطه به پایان برسد. اما صدّیقی یک پاراگراف دیگر اضافه می‌کند، دو جمله کوتاه و موازی که ناامیدی یک زن در افغانستان را با امید کم‌نور خودش مقایسه می‌کند. اما شاید من اشتباه می‌کنم. و به عنوان یک ویراستار، معتقدم که آخرین تصمیم با نویسنده است.